!لطفا مرا پرسنا بناميد
.پرسنا يعنی نقاب
.سنا يعنی صدا و پر يعنی از ميان
در نمايشنامه های يونانی بازيگران از ورای نقاب صحبت ميکردند

 

Saturday, April 25, 2009

٭
سلام//
دوباره سلام...
دوباره سلام... ميام مينويسم به زودي ميام. يه احساس عجيب كرختي دارم... الان سر كارم بي حوصله ام از خدا دلم گرفته...



...............................................

Monday, December 01, 2008

٭
*سلام


به خودم سلام مي كنم...
ميخوام به خودم نشون بدم كه هنوز زنده ام.. هنوز آدمم.. هنوز باسه خودم وقت ميذارم كه بنويسم كه زندگي كنم... هنوزم يه جاهايي يهو بغضم ميگيره هنوزم زنده ام...
خودم ميدونم كه اينا از علائم زنده بودنه... خودم ميدونم...

ديدي چه لجباز و حرصي شدم ديدي همش مي خوام ثابت كنم كه آدمم . ديدي حالمو.



...............................................

Sunday, August 03, 2008

٭
سلام

يه فيلتر شكن آسون پيدا كردم كه بيام بنويسم.
چقدر دلم تنگ شده بود.
سنگ رودخونه رو كه پيدا كردم يه خورده خودمو خوندم ، خودمو نشناختم.
يعني انقد دورم.
باورم نميشه كه من بودم



...............................................

Tuesday, May 22, 2007

٭
تنهایی...

خیلی وقته که اینجا تیومدم که حرف بزنم حتی انقدر هم معرفت نداشتم که بیام و فقط حال و احوال کنم میدونم... میدونم که درست نیست آدم فقط مواقعی که گیر میکنه یاد یه جا یا یه کسی بیفته...

به خدا ناچار شدم... یه عالمه بغض داشتم که یه جایی باید خالیش می کردم. یه روزایی رو تو زندگیم دیدم که تنهای تنها بودم ولی همه رو داشتم.
حالا تنها نیستم ولی هیچکس رو ندارم
که حرفامو بفهمه...
الان یهو دیدم دارم از بغض میترکم یاد یه مطلبی افتادم که اینجا افتاده و خاک می خوره...
توی خونه ی ما چون جا کم بود من و خواهرم تو یه اتاق می خوابیدیم. تختامون و گذاشته بودیم دو طرف اتاق، جا کم بود ولی هر چی فضا باسه هر کاری بود همون بود. کمدمون هم یکی بود. هیچوقت هم با هم به مشکلی سر کم جایی برنخورده بودیم چون همونی بود که بود کاریش نمیشد کرد.
الان سه روزه که خواهرم عروسی کرده و از پیش ما رفته ، جای اتاق باز شده تخت من مونده وسط اتاق تنها. نصف اتاق خالی، کمد هم باز شده همه چی رو میشه راحت بچینی تو کمد.خیلی چیزا رو با هم استفاده میکردیم مثلا کیف هامون...
از غصه رفتن خواهرم دارم دق میکنم، دلم میخواست هنوزم جام تنگ باشه اما خواهرم باشه...اصلا دلم میخواد همه چی رو جمع کنه ببره ولی جدا نکنه...
تا حالا شنیده بودی کسی دلش باسه کم جایی تنگ بشه...


هیچکس رو ندارم که اینارو بفهمه. اگه به مادرم بگم فقط میخواد به غصه رفتن دخترش گریه کنه...به برادرم بگم میگه بهتر که جات باز شده... اگه به همراهم هم بگم میگه چی گفتی نفهمیدم!!



...............................................

Tuesday, April 10, 2007

٭
یه حرف جالب

وایستا دنیا من می خوام پیاده شم....



...............................................

Thursday, November 30, 2006

٭
سرشار از هستی ام . بنده ات م . از روح و جسمت پرم.
اما یه خواهش دارم؟
میشه بیام پیشت...
میشه زنده نباشم.
بگو میشه که امشب و راحت بخوابم.
بگو که منو میخوای.
اگه طاقتم تموم شد نگی نمی دونستی...



...............................................

Tuesday, December 27, 2005

٭
پرم رو واكردم به يه نامرده گير كرده كمككككككككككككك......



...............................................

Monday, September 26, 2005

٭
خسته ام...

با اینکه خیلی خسته ام اما یه ذره درددل کنم..شایدم یه ذره خسته تر بشم..شاید خوابم بگیره
( یه روزی که خیلی درد دل کرده بودم باسه لیلا...دیدم داره هی من و من میکنه...گفتم چی می خواهی بگی..گفت: دارم با یه خروار دل شوره گوش میدم حرفاتو..تورو خدا آخرش رو نگی...گفتم چی رو..؟ گفتم دورت بگردم..از حرفات برمی اد که بگی خسته ای..از دنیا..گفتم خب که چی..گفت تو رو خدا تو یکی فقط نگو ..نگو که تو هم خسته ای...)
یاد اون روزی افتادم که خودم تنهایی نشستم عقل ناقصم رو سر هم کردم...یه تکون مختصر خوردم، از تو پوسته ام در اومدم...از اون روز همه چی شروع شد...
همه چی که میگم همه چی بودااا...پای همش هم وایستادم...خیلی هم حال میکنم...اما دیگه اونجایی نیستم که بتونم نگم خسته ام...چون خسته میشم..کافیه توی راهت یه نامرد پیدا بشه...نامردی..دروغ ..کلک..اینا فیل و از پا در میاره..من کی ام... تازه من حواسم جمعه نمیذارم پرم وابشه که به هر نامردی گیر کنه...اما دیدنش هم ...یا اون طاقتی که منو نگه میداره که بشینم تماشاش کنم هم بابام رو...یا علی.
وقتی می تونی حتی بغضت رو هم تحویل یه فضای لایتناهی با یه عالمه مخاطب شناخته و نشناخته بدی...یعنی که نویسنده شدی...
اینو گفتم که بخندم.
اما این یعنی فاتحه...
از همینجا می خوام شروع کنم...بگم که کجا به کجاس...( باسه من)
هیچکی هم که مجبور نیست بخونه..هر کی طلبه نیست که وانمیسته...
توی دنیا یه عالمه قاعده هست که هیچکدوم ثبت نشدن...
هر چند که گفته " ثبت است بر جریده عالم..."
اما ثبت نیست...تو دل ماها می چرخه..گاهی یکی اونو می خره گاهی خریدار نداره...
اون روزی که آدما تونستن ( یعنی امکانات اونقد شد) که حرفاشون رو به جای یار یا دلدار به همه بگن..همه چی با هم قاطی شد...اینو از اون روزی میگم که بدون اینکه کارتو نوشتن باشه نشستی و درددل کردی با یه چیز مجازی..یا دوست مجازی ..یا دل مجازی یا همه چی رو هوا ..به امید پیدا کردن یه مخاطب!!!
پیدا هم میشه ها..اینو انکار نمی کنم..اما همه چی میره رو هوا.
هوا هم اصلا بد نیست..اما هواست دیگه...
آخه از اون روز به بعد..خیلی چیزای دیگه هم به هم ریخت...
مثلا نویسنده های قلابی..الکی الکی چون همه دل خودشون رو فراموش کردن یکی میاد الکی از دل و حال و خدا میگه میشه " عارف" ببخشید کلمه دیگه ای پیدا نکردم...
آدمی که حرف نتونه بزنه و هی آویزونه خدا بشه و از آسمون بگه و بالا و خدا و فلان و فلان...
ادا و ادا و افه...و وای از آن روزی که منکری معروف شود...
بازم میام میگم...اینا حکم نیستنا...نظر منه...فقط نظر من با یه کمی تجربه.



...............................................

Sunday, September 25, 2005

٭

ادعا

آدم هر چی که باشه هر ادعایی که داشته باشه بازم آدمه..منم آدمم دیگه..
خوشم میاد ازم تعریف میکنن...محصوصا وقتی ایمیل کنن..این لینک نظرخواهی زیاد حال نمیده.. ایمیل بهتره...
هر چی هم وقتم تنگ باشه ولی می نویسم..از این افه ها...به خطر شما خوانندگان عزیز...
دوستون دارم...
این سنگه هم اومد و رفت...هنوز وقت نکردم یه زنگ بهش بزنم.
خبر که بخوام بگم زیاده...سرتون درد میاد خوانندگان عزیز..
تازگیها یه خورده حرفام متفاوت میشن..چون میخوام از حماقتم بگم..
میدونی......هر چی هم بخوام قایمش کنم..نمیشه از لابلای حرفام احساس ته دلم معلوم میشه..
پس قول بده که بهم نخندی.
بالاخره نوبت ما هم شد دیگه..هی به همه خندیدیم..
یه ذره هم دل تنگم باسه دوستام..باسه دوستای قدیمی که وقت ندارم بهشون سر بزنم یا حتی تلفن یا حتی اس ام اس..
چه شیرینه..چه شیرینه عمر..هر روز که به این چیزی که بهش میگن سن و سال اضافه میشه بیشتر به من خوش میگذره..بیشتر از این چیزی که بهش میگن تجربه حال می کنم..اونی که تا دیروز نمی دونستمش..اونی که حالا میتونین وقتی تعریفش کردم بهم بخندین..منم باهاتون گاهی خواهم خندید...
اصلا بیاین همه با هم به کارامون بخندیم..همتون دارین دیگه!!!

این چند وقته حالم اینطوری بود که نمی نوشتم..حالا هی بگید کجایی...
ولی میخوام یه کارناوال راه بندازم..هر کی دستشو بده به من می برمش دور دور دور...یه جای خوب.یه جای امن و امان...
بچم هم به دنیا نیومده که نشونش بدم...یه داوطلب بیاد بشه نفر اول...یکی که به اندازه یه بچه دل و جرات داشته باشه..
چند روزه که عکس کاوه جلوی رومه..همش بهش فکر میکنم..هم به اون هم به حرفایی که دربارش شنیدم..
دارم فکر میکنم که نسبتا یعنی نسبت به خیلی آدمای دیگه ( که این روزا تعدادشون هم زاد شده) داره کلی مردونگی می کنه...مردونگیش قدیمی شده و حالا ها تعریف مردونگی فرق کرده...اما به حال کل روزگار داره مردونگی می کنه...خیلی خیلی که فاصله بگیری اینو می بینی..البته یه خورده هم اگه از اوضاع روزگار شاکی باشی.!
حالا یواش یواش منظورم رو میگم..طبق معمول عادت دارید که من منظورم رو دیر می رسونم..!!
قول میدم زود بیام.
مثلا خیلی دوسم دارین.



...............................................

Wednesday, May 04, 2005

٭
جای گشاد


خیلی چیزا که تازگیها می بینم برام جالبه..
هر چی جلو تر میرم میبینم که همه آدما دارن همه چیشون رو بزرگ و بزرگ تر میکنن..
انگار با هیچ چیز کوچیکی دیگه نمی شه زندگی کرد..همه جا گشاد شده و من احتیاج بهش ندارم...
الان 250 مگا بایت روی یاهو دارم...100 تا هم روی جی میل و یه عالمه دیگه هم روی جاهاهی دیگه..هیچکدوم رو هم اینهمه احتیاج ندارم...
تازه همه میرن یه موبایلی هم میخرن با یه گیگا بایت جا..
من اعتراف میکنم که بلد نیستم اینهمه جا رو پر کنم.



...............................................

Thursday, April 21, 2005

٭
ALI

18 سالش بوده که رفته دبی باسه کار...
فامیلاش اونجا بودن گفتن بیا اینجا کار پیدا میشه...
بچه لارستانه...میگه جنوبی ام.
کارگری میکرده پیش پسر عمه اش..هر کاری گیرش می اومده میکرده که زندگیش بگذره...
توی مغازه همیشه زنای جور و واجور روس و کره ای و فیلیپینی و ... بهش گیر میدادن...
میگفت یه زن روس بود که یه دختر 16 ساله اش رو همیشه پیشنهاد می داد...
" علی بیا با دخترم برو بگرد..با هم برین دریا..برین تو هتل"
پسر عمه اش همه رو جواب میکرده..یه بار علی کار داره..یه بار علی نمی خواد..یه بارعلی دوس نداره..
یکیشون یه بار بهونه میاره که علی خرید منو بیاره تا هتل من نمی تونم ببرم...گیر میده و علی هم میبره..
پاش رو که میذاره تو اتاق زنه در رو میبنده و میگه یه خورده بشین...
یه خورده میشینه و زنه شروع میکنه...
22 سالش بوده...
زنه روس 35 ساله یه دختر 10 ساله هم داره. میاد دبی جنس می خره می بره روسیه میفروشه...
علی یادش میاد که زنه همش میگه...مثل تو هیچ جا پیدا نکردم...اونی که تو به من میدی ، هیچ کس تا حالا بهم نداده.
5 سال این رابطه طول میکشه تا زنه ورشکست میشه و بر میگرده روسیه.
همه اینا رو علی دیشب ساعت 2 شب با حال و روز خراب برام تعریف کرد..
از اون رابطه تا حالا 4 یا5 سال میگذره...علی دیگه هیچ شریکی نداشته...چون مسلمونه و سنی...اون همون رابطه رو هم گناه میدونه،
و دیگه این کارو نکرده...با اینکه دور و برش زیاد بودن...
موقعیت ازدواج هم نداره...میگه می خوام همه چی زندگیم رو جور کنم بعد ازدواج کنم...
مثل بقیه جوونا...
اما حالا چند وقته که خیلی تو فشاره..دیگه نمی تونه تنها زندگی کنه...
میگه شب تا صبح بیدارم یا خوابهای نا جور می بینم. صبح که میشه نمی تونه درست حسابی کار کنه..میگه تشنه ام.
میگه از این زنای روس و فیلیپینی هم خوشم نمی یاد. چون مال من نیستن.
دارم میبینم که زمزمه عشق داره...دختره هم ایرانیه..مسلمونه و میگه الکی نمی یاد..حتی به خاطر علی...
دوستای علی از تهران مرتب باهاش تماس می گیرن که بابا پاشو بیا اینجا...
میگه اونجا چه خبره؟
" بیا یه شرکت بزن خودم برات دو تا منشی میارم ماهی 60 تومن میگیرن حتی ظهر هم بخواهی استراحت کنی باهات می خوابن"
علی می پرسه واقعا تهران اینجوریه..؟
از بغض دارم میترکم...
تا صبح بیدار بودم و گریه کردم...الان هم گریه کنم؟..می ترسم چشامو بدم پای این وطن..
آتیشم زده...
دیشب ساعت 7 با علی حرف زدم..گفت ساعت 1/5 یا 2 زنگ میزنه و کارم داره...چون اون موقع میرسه خونه..
می خواست بره مهمونی و برگرده.
بهش گفتم که تا ساعت 2 شب وقت دارم که تصمیم بگیرم که باهاش دوست بمونم یا نه؟؟؟ چون می دونستم که دوباره خدا برام نقشه کشیده که دنیا رو تو سرم خراب کنه...
هر از چند گاهی باهام این کارو می کنه...
فقط کاری که کردم...به علی گفتم بیا تهران با هم یه فکری برات می کنیم..
حالا حدودا یه ماه وقت دارم که فکر کنم که چی کار میشه کرد باسه علی...
چند تا از این علی ها داریم...؟؟؟
می دونم که هیچ کاری نمی تونم بکنم.



...............................................

Wednesday, April 20, 2005

٭
chaahh
تا حالا با پای خودم نپریدم تو چاه...
چه حالی میده...
شما چطور تا حالا این کارو کردید...؟؟؟



...............................................

Monday, April 18, 2005

٭
درد دل*
آدم وقتی نوشتنش نیاد باید چی کار کنه...
اگه بگم دارم چی کار می کنم داد و هوار همه در میاد...
پس خالی بندیم گل میکنه میگم که حرفم نمیاد...



...............................................

Saturday, April 02, 2005

٭
akhar shod

ma dishab yani saat avalieh rooze akhar tatilat, az 13 be dar bargashtim..az tarse trafic.
..tooye raah yade payamha va email o sms haye aval tatilat oftade boodam ke hame yeho shoore hoseini bareshoon midare
ke bodo bodo tabrik...hala mishe ya tasliate akhare tatilat ro goft ya inke tabrike tamoom shodan....iin rooza
sange tabrik o tasliat baram kheili fargh nadare...tahe do tash khoobeh...khoob o shoorooee taze.
hamishe safar baram doost dashtanieh..ama bargasht koli samar dare...tooye raah e bargasht engar
ke ye alame nafas daram base natije giri...
yadam oftad ke emsal ke tavalodam beshe 30 sale misham...che khoobe iin rooza iin salaha...har chi jolo tar
miram hame chi jazab tar mishe o behtar o behtar...30 salegi faghat baram ye tasvir zendeh dasht..
ye alame bale parvaz daram o meil e paridan o parvaze vaghe,ee ama ye khorde motefavet ba ghabl....
tafavotesh ine ke ghablan balad boodam ke gahi be ye elati ( ke pish mioomad) bal haam ro jam,e o joor konam
va parvaz ro faramoosh...ama hala aslan hal nadaram ke bal ham ro jam o joor konam...velo shode roo zamin o
hame didan bal ham ro. hame mibinan ke bal haye man hamin joor amade ast va paridan dige baram hich
mazooriati nemiare...har vaght ke pa bede miparam...bi raayat o molaheze...30 salegi iin bood iin bood ke ye ta,eme bi nahayat aali miad zire dandoonam ke nemizare tajrobe ro nadide begiram ....
be khoda midoonam ke iin harfa shabihe shoar haye ghashang o harfaye pooche...sheklesh shayad vaghe,ee nabashe
ama delam khoshe ke ye tedade kami adam roo zamin hast ke harfe mano mifahman..va midoonan ke ina kodom hese man hastan...
age inja tooye iin jaye gal o goshad o bi dar o peikar ke ziad ham behesh adat nadaram in harfaro mizanam...male ine ke majbooram...midoonam ke iin harfa inja beine ye alame nasheans = shoar o charandiat ....midoonam .midoonam...felan chare nadaram...ye rooze maroof khosham oomad ke benevisam va nemidoonestam ke neveshtan dobare = hamin. hala ham edame midam,,,baram zarari nadare...

ama ta,em...mazeh...
si-30- salam ham dae mishe o hanooz ye maze khoob peida nakardam ke begam iin hamooni hast
ke kheili doostesh daram...ta hala har vaght khastam ta,eme ye chize mesal zadani ro ya khoob ro
begam...ya goftam shirin..ya asal ya baghlava...ya iin chizaye maroof...faghat ye bar yadam miad ke
mazeye holo baram kheili khoob oomad va ono mesal zadam...ama vagheeyat ine ke man aslan
asal o moraba o baghlava lab nemizanam...mazae oona ro midoonam ha...dosteshoon nadaram
va nemikhoram. iin ye moshkele jadide ke ye maze khoob o delchasb o hamishegi nadaram...
inam yeki az nadashte haye 30 salegi...albate bazi maze ro ham aslan nemishe goft ke shabihe chieh..
(bazi vaghta)..felan ye aas daram..."peach".



...............................................

Saturday, March 26, 2005

٭
خييلي متفاوت نبود

تا حالا نشده بود كه وسط تعطيلات عيد برم تعميرگاه ...
اونم يه تعميرگاه گل و گشاد جنرال موتورز...
مثل همه چيزش پهن و بلند و بزرگ...
يه جوون لاغرو 25 ساله..حدودا...
دور كمرش 30 سانت هم نميشد...اما شونه هاش يا بازوهاش ..اصلا برام قابليت اندازه گيري نداشت...
يه اتاق كوچولو هم ته همون سالن بود كه جاي خوابش بود...
غير از روغن و آهن هم اونجا چيزي نميديدي.
يه عالمه قطعه اونجا بود كه من فقط چند تاشونو ميشناختم...
اوستا رفته بود مسافرت و اين چند روزه شاگرده اونجا مي مونه و مي چرخونه...


الان داشت فيلم شوكران رو نشون ميداد...
هر دفعه اين فيلم رو مي بينم ..كلي داغون ميشم...اعضا صورتم همه مي رن تو هم.
از انفجار موج نامردي در عالم.
اينايي كه اسمشون مرد شده...اگه نامرد نباشن مرد نيستن...مطمئنم.


ميخواستم صداي اين فيلم رو يعني صداي خفن دلم رو كه هم نواي اين داستان بود رو نشنوم...
صداي گوگوش رو زياد كرده بودم كه همون سنبلامون رو بكاريم و دلمون خوشش باشه كه....
ذل زدم تو چشاي يه گلدون شيفر...چند ساله كه هميشه تر و تازه وخوشگل تو خونمونه...
برگاش حسوديم رو زنده كرد...همه با نظم رو هم خوابيدن.........تنشون هم قالب تن همديگه ،
هيچ
تند و تلخي هم نديدم...آرووم آرووم.
با نظم مهربون يه خدا...

دلم باسه خودم ميره و مياد...ميره و مياد...
هيچكي نمي فهمه چي ميگم...آخ جوون.
دلم و بچسبم يا دنيا رو...سه تا كار دارم كه بايد تا قبل از تعطيلات تموم كنم...
سه تا كار و يه تصميم گنده باسه سفرو كوچ...سفر باسه من مثل يه آدم گنده مي مونه كه
پا برهنه مي دوهه وسط...پا برهنه و پا نشسته و پر رو...منم تنها با خودم و خودم و خودم و چند نفر....
راستي يه چيز ديگه هم هست، كه بايد بگم...
آخرين باري كه از پيشت برگشتم...اصلا يادم نمي ياد كه جلوي روم چي بود...
چون كه چشمام پيش تو بود و پشت سرم رو ميديدم...
شايدم پشت همه هيكلم...نه فقط پشت سرم، همه پشتم...
الانم فقط همون يادمه...
و خواب بچه هات و زنت كه خيلي بي ريخت بود.
سفارشش رو هم انجام دادم يادم اومد.



...............................................

Monday, March 21, 2005

٭
ooooooo
هيچ صيادي
در هيچ جوي حقيري
كه به گودالي مي ريزد
مرواريدي صيد نخواهد كرد.



...............................................

Sunday, March 20, 2005

...............................................

Saturday, March 19, 2005

٭

سلام.

احوال پرسي و....
منم خوبم...الان كه شبه و توپ توپم....شما ها چيطورين...با لهجه خواهر زاده م :) ....
يه خورده اين طرف اون طرف خونه همسايه ها سر زدم خبري نبود...همه ميگن سال نو مبارك...
ما هم ميگيم...مگه نو ميشه اگه ما بگيم..؟؟!!!
يه روزايي يادم مياد كه هنوز 20 سالم نشده بود ...بهم ميگفتن ( البته بعضي ها) " قدر اين روزا رو بدون"
" دخترا تو اين سن روي ابرها هستن"
از اون روزا خيلي گذشته ..هر چي عقب جلو مي كنم زندگي رو بدبختيم بيشتر ميشه...چون نمي تونم بفهمم كه بزرگ شدم يا نه...
چرا هنوز قدر اون روزا تموم نشده ..چرا هر چي ميرم جلو تر بيشتر ميرم رو ابرا....نمي فهمم كه بزرگ نشدم تو اين مدت...يا كه چي آخه پس چي شد...قرار بود كه چشم به هم بزنم
بزرگ بشم و مثل بزرگا همه چي تموم بشه...چرا نشد...چرا مثل عمه م نمي تونم اين پيغام رو به دختراي جوون بدم...
منم دوس داشتم بزرگ بشم...يه بچه هم ندارم كه بتونم زوركي بهش بقبولونم كه من بزرگم...چون مادرشم.

مي گم اا صبح زود همه چي طعمش فرق ميكنه...همه چي صد برار بهتر ميشه...يعني من كه هر چي رو كه تونستم تا حالا امتحان كنم كردم بد نديدم...
مزش تا هميشه زير دنذون مي مونه..نمي دونم راز صبح رو.
آب خليج فارس...صبح زود...مثلا ساعت 6 صبح...ماهي هاي ريز و خوشگل...زير پات...ماسه ها هم كف پات رو ماساژ ميدن...
انگار كه فكر همه جاش رو كرده...بد مسب.
ميگم ميشه همون موقع كه همه چي داره بهت مزه ميكنه رو نگه داري...باسه خودت باشه و هميشه دم دستت.
ميشه با همينا هم همه چي رو درست كرد...بلوف نيست من اينكارو كردم.
با كمترين مصالح ميشه بهترن خونه رو ساخت اگه طراحي بلد باشي...
ميشه اصلا هيچوقت فكر بهره هاي زيادي بانك پارسيان رو نكرد. خونه رو شروع كرد....ميشه هر روز صبح اول بري لب آب ( هر آبي كه دم دستت بود)
بعد بري سر كار..ميشه همه كاري كرد اگه طراحي بلد باشي...و تو اومدي تو اينجا باسه كار طراجي...يه خورده فكر كني
يادت مياد هر چي كه بلد بودي و حالا از يادت رفته...

موضوع جديدم دعوته...از روز اول سال.
هر كي بياد بهارش ( بهار هر روزش) مباركه.



...............................................

Tuesday, March 08, 2005

٭
چي شده؟؟


هيچي...نمي دونم...دلم ضف ميره...نمي دونم چم شده..دلم يه چيزايي مي خواد كه
گفتني نيستن....به هيچ كس نمي شه گفت...خدا هم كه نگاه ميكنه و به ريشم مي خنده..ولي اون ميدونه چي
مي خوام/////هزار دفعه بهش گفتم.



...............................................

Sunday, March 06, 2005

٭
راستي اگه مي خواهيد با من دوس بشيد...
اين ايميلي كه اينجاست پوچ شده..به اين آدرس با من تماس بگيريد
parvazeboland@hotmail.com
مي دونيد كه منو نميشناسيد؟؟؟.



...............................................


   
  صفحه اول
  Archive آرشيو  
  تماس با سنگ
roodkhooneh@parsblog.com
 
  تماس با پرواز
parandehabitar@hotmail.com
   
  وبلاگهای دوست


گاو و گلدون 
بينهايت 
نوشی و جوجوهاش 
کرگدن 
من و او 
شبح 
سکسولوژی 
فرمها ومعنا ها 
کاپيتان هادوک 
الهه گالري بلاگ 
گوزن سفالي 
چخوف منو ندیدي؟ 
آویشا 
یک پنجره 
نيم سايه 
بارانه 
عمق 
گاف 
جاودانگی 
هستی 
اتاق بی حریم 
یک ماهی 
بزرگ 
شنبه 
آموزش آلمانی 

[Powered by Blogger]